آرام پیر میشوم ...
دلم کمی پدر بزرگ میخواهد ؛
با موهای که گَرد سفید تجربه را حمل میکند ،
تسبیح و انگشتر فیروزه اش ،
و سکوتِ نگاههای پر از حرف ،
با بغض فرو خفته در گلویش ،
وقتی بیاد فرزند مفقودالاثرش غروب را به تماشا
مینشست .....
دلم کمی مادر بزرگ میخواهد؛
با لباس چین دار گل گلی ،
دستان مهربان حنا زده و موهای حنایی ،
و انگشتر یاقوت نقره کوبش ......
دلم کمی پدر بزرگ میخواهد ؛
که در کنج خانه اش سماور و بساط چای به راه
باشد ،
فنجان کمر باریک و نعلبکی ،
با عطر هل و دارچین بر خواسته از بخار چای داغ
صدای خش دار رادیوی کنار قاب آینه ،
و شمعدانهای طلایی رنگ باختهی روی طاقچه
دلم بوی ریحان باغچه و رقص ماهی گلی های
حوض را میطلبد ،
بوی نم کاهگلِ خیس خورده از آبپاشی بعد از
ظهر تابستان ،
دلم انگشتان مادر بزرگ را میخواهد ؛
تا گیس کند موهای بلندم را ،
و قصه گوید برایم تمام درس های زندگیاش را ،
با نگاه و لبخند مهربانشان که تمام خوشبختی
جهان در آن خلاصه میشود......
آرام در پی نوستالژی های کودکی ام پیر میشود.....
من و تو 🌼
